چطور با اضطراب های ناشی از عزت نفس پایین کنار بیاییم

کسانی که عزت نفس پایین دارند دو نوع اضطراب را زیاد تجربه می کنند:

  • اضطراب اجتماعی

شخصی وارد یک جلسه ای می شود یا هم وارد یک مهمانی که راحت تر قابل درک است.با خودش می گوید که من اینجا خیلی تنها هستم و حرفی ندارم بزنم تمام کسانی که در مهمانی هستند در حال حرف زدن هستند البته آنچه که من بلد هستم را اینها گوش نمی دهند،حتی ظاهر اینها هم از من بهتر است.با هوش تر هم به نظر هستند شاید اگر اینها ببیند که من کجا زندگی می کنم و شغل یا مدرک من را بدانند که من را راه نمی دهند به این مورد می گویند اضطراب اجتماعی.

شخص هنگامی که وارد جمع می شود احساس میکند که هیچ آورده ای ندارد.در حالی که این باور غلطی است.در حالی که منی که به این مهمانی دعوت شده ام حتما دست آوردی داشته ام.

در یک لحضه دچار اضطراب اجتماعی می شود و بعد جالب این ماجرا اینجا است که در حالت اضطراب یک رفتارهایی انجام میدهد که دیگران هم به این نتیجه میرسند که این شخص چرا در این جمع آمده است،از اول درست آمده بود اما این اضطراب اجتماعی رفتارها و عکس العمل هایش را خراب کرده است.

  • اضطراب ناشی از موفقیت و خوشحالی

مثال: شما می آید عضو یک باشگاه شوید دو حالت دارد یا شما را عضو باشگاه می کنند یا نمی کنند،اگر شما را عضو نکنند که صد در صد باشگاه خوبی است و اگر شما را عضو کنند یعنی باشگاه خوبی نیست.اگر شما ر عروسی دعوت کنند آنجا عروسی قطعا جذاب نیست.

در زندگی چه معنایی پیدا می کند این،انسانی که ارزش خود را پایین می آورند و یا روی خودشان قیمت واقعی و ارزشمندی پایینی می گذارند.حتی اگر دیگران هم به آن توجه کنند یا ارزش برایش قائل شوند،خودش را لایق این موقعیت نمی داند.

مثلا:

  • یک زندگی عاطفی.یک مردی عزت نفس پایین دارد و عاشق یکی از دانشجوهای دانشگاهشان می شود.می گوید که من نباید بهش بگویم این شخص قطعا به من جواب منفی می دهد. خلاصه عده ای هستند که ما را به انجام بعضی از کارها تشویق می کنند و هی تشویق می کنند و می گویند برو بگو برو بگو.و اتفاقا آن خانم این را می گوید اتفاقا من هم به این موضوع فکر کرده بودم و قصد داشتم با شما صحبت کنم.راستش من از حرف هایی که سر کلاس میزنید و برخوردتان به این فکر فرو رفته ام خیلی رفتار مشترک داریم. این آدم اگر اعتماد به نفس پایینی دارد و اگر خودش را کوچک و بی ارزش خودش را بداند.از فردای روز ازدواج به خودش می گوید که چه دلیلی داشت که این شخص با من ازدواج کرد،یک مشکلی دارد که من نمیفهمم لابد پدرش معتاد است،بچه خودشان است شاید بچه خودشان نباشد.انواع چیزهایی که به ‌ذهن دیگران نمیرسد را امتحان می کند و در آخر فکر میکند که با برخی از انسانها رابطه داشته است و فقط خواسته است که من فقط یک سایه بالاسر آن باشم. و از فردا کارگاه بازیها و مشکوک بودن ها شروع میشود. و اینکه آخر به طلاق کشیده می شود نه اینکه خانم بد باشد یا آقا بد باشد بلکه مرد خود را لایق این زندگی نمیدانست.
  • همین مسئله را می توانیم در سازمان ها ببینیم و می گوید این شرکتم شرکت خوبی نیست که ما را استخداممان کرده اند.بجای آنکه از این موضوع خوشحال شود،ایراد می گیرد و فکر میکند شرکت ایراد داشته است.از فردا شور و ذوقش کم می شود و هر چه بیشتر می گذر کمتر کار میکنند و اخراجش می کنند و بعد از اخراج شدن به این موضوع پی میبرد که شرکت خوبی بود.

بعضی از انسان ها عادت دارند که رو خودشان برچسپ بی ارزشی یا ارزان قیمت می گذارند.

جمله برندن که در رابطه با عشق می گوید:مهم ترین مانع تجربه عاشقانه این است که خودمان را لایق عشق ندانیم.

عدم تجربه روابط عاشقانه

و این برچسپ کم ارزشی باعث می شود که رابطه عاشقانه را تجربه نکنند.اگر بخواهیم به شکلی بحث ها را خلاصه کنیم باید بگوییم اینکه اصل خوشحال بودن و خوشبخت بودن پذیرش خوشحال یودن و خوشبختی است.اینکه بپذیرم اگر من خوشحال هستم حقم است تلاش کردم و خواستم و حقم هست.

مثلا یکی از دوستان من،همه چی اش در زندگی اش خوب است .این شخص همیشه استرس داشت و هنگامی که از آن پرسیدیم که چرا استرس داری گفت که:زندگی از این بدتر که نمی تواند شود همیچی خوب است و اگر اتفاقی بیفتد قرار است بدتر شود.به این می گویند استرس از شاد بودن یا اضطراب از خوشحالی و خوشبخت بودن.خوشحالی و خوشبختی چیزی نیست که شود همان لحضه به آن برسیم و اگر خودمان را آماده نکنید. اگر نگرش و دیدگاه اصولی به آن را در ذهنمان ایجاد نگرده باشیم و به آن جایگاه نداده باشیم خیلی زود از بهشت شادی و خوشبختی و محبت رانده می شویم.